باور نکن تنهایی ات را
من در تو پنهانم،تو در من
از من به من نزدیكتر تو
از تو به تو نزدیكتر من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچة عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه،یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبة دل
با ور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل
هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم
نـیست
عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست
نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست
تـا به گـیتی دل از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی از دغـدغـه لـبریـزم نـیست
بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـادِ
سـحر
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم
نـیست
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن
هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم
نـیست
ای عشق توام پرتویی از مهر خدایی
دنیای من از پرتو عشق تو طلایی
من از همه سو بهر تو بازو بگشایم
باشد که تو بازآیی و بازو بگشایی
با یاد درخت،حال و هوای دگرم هست
تا مرغ دلم شد به هوای تو هوایی
هر گوشه ای از دل،زنگاه تو ،نگارین
هر پرده ای از جان،زنوای تو نوایی
ای خنده ی شیرین تو جان مایه ی هستی
با گریه ی تلخم چه کنم وقت جدایی؟
دریاب گرفتار قفس را نفسی چند
ای نغمه ی چشمان تو،گلبانگ رهایی
دو جام یک صدف بودند
«دریا» و «سپهر»
آن روز
در آن خورشید
-این دردانه مروارید-
می تابید!
من و تو، هر دو، در آن جام های لعل
شراب نور نوشیدیم
مرا بخت تماشای تو بخشیدند و
بر جان و جهانم نور پاشیدند
تو را هم، ارمغانی خوشتر از جان و جهان دادند:
دلت شد چون صدف روشن
به مروارید مهر
آن روز!
ای
عشق به جز تو همدمی دارم؟نه
یا
جز غم تو ،دگر غمی دارم؟ نه
با
این همه زخمهای کاری که زدی
غیر
از مهر تو مرهمی دارم؟نه
یکشب از دست کسی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد
برد
با من از "هست"به "بود"
با من از نور به تاریکی،از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر،شاید تا عمق فراموشی
راه خواهم پیمود
کی از آن سرمستی خواهم رست؟
کی به همراهان خواهم پیوست؟
من امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تاروپودش را با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری در جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم رفت
مست از عشق تو
از عمق فراموشی
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از "بود"به "هست"
باز از خاموشی تا فریاد
سفرتن راتا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا میجویی
سبزه ها را دریاب
با درختان بنشین
کی؟کجا-آه نمیدانم
ای کدامین ساقی
ای کدامین شب
منتظر میمانم
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای
آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم
"دوستت دارم" را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت
نه به یک بار و نه ده بار ، که صد بار بگو
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو
از دل افروز ترین روز جهان
خاطره ای با من هست
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود
گل یاس،عشق در جان هوا ریخته بود
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های
بسرای ای دل شیدا، بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم
روح درجسم جهان ریخته اند
شور و شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغک تنها، بسرای
همه درهای رهائی بسته ست
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای
بسرای
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها می شد باز
غنچه ها می رسد باز
باغ های گل سرخ
باغ های گل سرخ
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو
در لحظه شیرین شکفتن
خورشید
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شکوهی
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم
دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر می کردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد
هدیه ای می آورد
برگ هایش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند :
یافتم، یافتم آن نکته که می خواستمش
با شکوفائی خورشید وگل افشانی لبخند توآراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام
دوستت دارم را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم، به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس
"
دوستت دارم " را با من بسیار بگو
تنها
توئی تنها توئی در خلوت
تنهاییم
تنها تو میخواهی مرا با اینهمه رسوائیم
ای یار بی همتای من سرمایه ی سودای من
گر بی تو مانم وای من وای از دل سودائیم
جان گشته سرتا پا تنم از ظلمت تن ایمنم
شد آفتاب روشنم
پیدا به نا پیدائیم
من از هوسها رسته ام از آرزوها جسته ام
مرغ قفس بشکسته ام شادم ز بی پروائیم
دانی که دلدارم توئی دانم خریدارم توئی
یارم توئی یارم توئی شادی از این شیدائیم
آن رشک ماه ومشتری آمد به صد افسونگری
گفتم به زهره ننگری ای دولت
بینائیم
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
بی اجازت شدم عاشقت یه روزی
همه ی وجودمو دادم به دستات
بی اجازت عشقو تو نگات می دیدم
بی اجازت شدم عاشق نفس هات
توی هر آینه تصویر تو بود و
توی هر نگاه من از تو نشونی
بی اجازت شدم عاشق حضورت
دوست دارم که تا ابد با من بمونی
بی اجازت تو شدی دلیل اشکهام
تو شدی دلیل بغض و انتظارم
تو شدی تنها امید من تو دنیا
بی اجازت تو شدی دار و ندارم
تو شدی لالایی تنهایی هامو
بی اجازت خوابتو هر شب می بینم
بی اجازت از تو آسمون ، ستاره
واسه تو که ماهمی هر شب می چینم
توی خواب محو تماشای تو میشم
یه نگاه مهربون تو شهری خاموش
بی اجازت دستتو آروم می گیرم
که میشم دوباره من گرم یه آغوش
بی اجازت دل من تنگ شده واست
شب و روز دارم بهونتو می گیرم
سهم من شدی تو از تموم دنیا
تو نباشی بی اجازت من می میرم
تو رو واسه لحظه ای ازم بگیرن
اگه آسمون بیاد و مال من شه
که تموم غصه های من بمیرن
من یه تار موتو به دنیا نمیدم
من دلم خوشه به خنده روی لبهات
من یه دنیای بزرگ دارم و اونم
تویی و عشق تو و حرم نفسهات
تو را می خواهم ای آرامش من
تویی که در جهانی سرد و تاریک
به من گرمای عشق ،هدیه دادی
تویی که جان من با جانت آمیخت
روانم ، هستیم در پای تو ریخت
ز گرمای لبان آتشینت
ز مهر بوسه های دلنشینت
من زمن بیگانه گشتم
با تو امیختم، مستانه گشتم
ماه من غصه چرا
تو مرا داری و من
هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
كار آن هایی نیست كه خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا كن
و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست
او همانی است كه در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است كه دلش می خواهد
همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه هست
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه ی یك باغ اند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر پشت هر كوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز كسی می خواند
كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست
چرا غصه ؟! چرا؟
خدا هست
پیش چشمان تو یاس و ناز و مریم پرپر است
من نمی دانم چه رازی بین عشق و اسم توست
اسم تو از هر چه زیبا دیده ام زیباتر است
نمره ی بیست كلاسو نمی خوام
من فقط واسه چش تو جون می دم
عاشقای بی حواسو نمی خوام
من تو رو می خوام،اونارو نمی خوام
نفسم تویی،هوارو نمی خوام
عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
دوره گرد گل فروشو نمی خوام
اونی كه چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمی خوام
من كسی با قد رعنا نمی خوام
چشای درشت و گیرا نمی خوام
دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
جز تو از هیچ كسی دریا نمی خوام
موهای خیلی پریشون نمی خوام
آدم زیادی مجنون نمی خوام
می دونی، چشم منو گرفتی و
جز تو هیچی از خدامون نمی خوام
چشم شرقی سیاهو نمی خوام
صورتای مثل ماهو نمی خوام
آخه وقتی تو تو فكر من باشی
حق دارم بگم گناهو نمی خوام
حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
اون دو تا چشم قشنگو نمی خوام
حتی اون كه بلده شكار كنه
صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
شعرای ساده و تازه نمی خوام
اونكه می گه اهل سازه نمی خوام
من دلم می خواد، تو رو داشته باشم
واسه ی این كارم اجازه نمی خوام
سفر دور جهانو نمی خوام
رنگای رنگین كمانو نمی خوام
لحظه و ساعت عمر من تویی
تو كه نیستی من زمانو نمی خوام
فالای جور واجور رو نمی خوام
نامه های راه دور و نمی خوام
واسه چی برم ستاره بچینم
ماه من تویی كه، نور و نمی خوام
آذر و خرداد و تیرو نمی خوام
آدمای سر به زیر نمی خوام
من خودم تو چشت زندونیم
حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام
حرف خیلی عاشقونه نمی خوام
دل رسوا و دیوونه نمی خوام
یا تو ، یا هیچكس دیگه، به خدا
خدا هم خودش می دونه ،نمی خوام
خرداد و اردیبهشت و نمی خوام
بی تو من این سرنوشتو نمی خوام
یكی پرسید اگه آخرش نشه ؟!
حتی این خیال زشتو نمی خوام
بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
تو فرشته ای من آدم نمی خوام
می دونی، خیلی زیادی واسه من
همیشه عادتمه ،كم نمی خوام
من تو رو می خوام،اونارو نمی خوام
نفسم تویی،هوارو نمی خوام
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد
به تو شک ندارم، تو خوبی، تو ماهی
واسه خستگی هام تو یه جون پناهی
تویی که ستاره تو چشمات قشنگه
تویی که نگاهت هنوزم یه رنگه
به تو شک ندارم، تو خوبی، تو ماهی
واسه خستگی هام تو یه جون پناهی
واسم بهترینی، سراپا غروری
همیشه تو خوبی، تو چه باشکوهی
ببین آسمونو ستاره میباره
حالا که همه روزگار با ما یاره
بزار دستاتو توی دستام بگیرم
چشامو ببندم بگم بهترینم
هوای دله من بهاریه با تو
ازم برنداری یه لحظه نگاتو
عزیزم یه لبخنده نازت میارزه
به هرچی که دارم به هرچی که دیدم
چی میشد؟، که هرگز ، دیگه نازنینم
به جز تو تو دنیا، کسیو نبینم

امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم برسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها جان یابم زین شب ها
ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها نغمه ای بر لب ها
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
امشب در شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در واج آسمانم رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم

باران باشد ، تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد
به دنیا میگوییم خداحافظ

تو شکوفاترین بهار منی
مهربونی من ،نگار منی
همه عالم اگر زمن گسست
باز هم خوب من کنار منی
مهر تو نقطه عروج من است
خوش به حالم که غمگسار منی
خوش به حالم که با تو سرمستم
در ره عشق تک سوار منی
با تو جانی تازه می گیرم
تو که پایان انتظار منی
انتظار شکست هر چه غم است
تو که هر لحظه بی قرار منی
در كنــار خطــوط ســــیم پیام
خارج از ده دو كــــــــــاج
روئـیـدنـد
سالیــــــــان دراز رهگـــــذران آن دو را چون
دو دوست میدیدند
روزی از روزهای پـــائیــــــــزی
زیر
رگبـــــار و تـــــازیانه بـــــــــــاد
یكی از كـــاج ها به خود لـرزید
خـــــم شد و
روی دیـــــگری افتاد
گــــفت ای آشنـــا ببخش مرا
خـــــــوب
در حال من تأمـــــل كن
ریشههایم ز خاك بیرون است
چـــــند
روزی مـــــرا تحمــــل كن
كــــاج همسایه گفت با نرمی
دوستــــــی را نمی برم از یـــــاد
شــــــاید این اتفاق هم روزی
نـــاگـهـان
از بــــرای مــن افــتــاد
مــــهربانی به گوش باد رسید
بـــــــاد
آرام شد، مــــــــلایم شد
کــــــاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و ســــالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها
ریـــــشه می زدند آسان
ابر بــــاران رساند و چندی بعد
ده مـــــا
نام یافت کـــــــاجستان
بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم
و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم
تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
سیمهای زندگیم را به صدا درآورد
و نغمه ای بسازد که هم از آن توست
و هم از آن من.....
شهری که کوچه هاش
به نام بوسه اند و خانه هاش
به حجم یک آغوش
من این شهر بدون طول و عرض جغرافیایی را دوست دارم
تا به عرض شانه های تو

به طول دستهای تو
در آن خانه کنم
من این شهر بی دغدغه را دوست دارم
که کلاغهاش
به جای قار قار
شعر می خوانند و جمعه هاش
سکوت همرنگ عشق را مژده می دهند
من این شهر خالی از چراغ را دوست دارم
تا آنقدر بگویم از دل تنگی
تا راه بندان شود و سبزی نگاه تو
راه گرفته ی دل را باز کند
من این شهر را دوست دارم
شهر دوستت دارم ها را
تبلیغات
